شروین وکیلی (۱۳۵۳)، جامعهشناس و نویسنده است.
در بخشی از این رمان میخوانیم:
«ساعتها برای یافتن راه بازگشت وقت صرف کرده بودند. با ارادهای تحسین برانگیز از اتاقی به اتاق دیگر رفته بودند. اشیای گرانبهایی که در اتاقها تلنبار شده بودند را با بیاعتنایی زیر قدمهایشان لگدکوب میکردند و تلوتلو خوران پیش میرفتند. از اتاقی به اتاقی، از ظلمتی به ظلمتی، و از میانهی مجموعهای از اشیا به میانهی مجموعهای دیگر. هیچ دو اتاقی به هم شباهت نداشت. هیچ چیز آشنایی نمیدیدند. جز آن مبلهای سیاه نفرین شده، که انگار همه جا حضور داشتند. منصور فکر کرده بود دلیل گم شدنشان، تاثیر این مبلهاست. از این رو تلاش کرده بود آنها را نابود کند.
بعد از کمی صحبت، به این نتیجه رسیده بودند که شاید بستگی بدن میترا به مبلها، فقط به همان مبلی مربوط شود که او رویش نشسته بود، از این رو با احتیاط شروع کردند به دستکاری یکی از مبلهای دیگر. میترا هم در گوشهای نشسته بود تا اگر چیزی حس کرد، بگوید تا دست نگهدارند. سیاوش در حالی که مراقب بود مبل را لمس نکند، چاقویی را که از گوشهای یافته بودند، روی چرم مبل کشیده بود. آنگاه از لرزش چندشآور آن زیر تیغهی چاقو احساس تهوع کرده بود. انگار که مبل جانوری خونسرد باشد و بخواهد از مرگ بگریزد.
میترا چیزی حس نکرده بود. اما به محض آن که تیغهی چاقو چرم را درید و زخمی کوچک روی آن ایجاد کرد، صدای جیغ میترا به هوا بلند شد. پشت بازویش زخمی کوچک، در همان اندازه ایجاد شده بود. به این ترتیب بود که سیاوش و منصور فکرِ نابود کردن مبلهای سر راهشان را رها کردند. آنها میبایست خودشان راهی به جهان خارج مییافتند، و گویی چنین راهی وجود نداشت.»