«مبدأ» داستانی است از امین امیدوار (۱۳۶۷)، نویسنده معاصر ایرانی.
در بریدهای از کتاب میخوانیم:
«کودکی بسیار سریع گذشت، نامم رامین بود. اختلافات پدر و مادرم بسیار زیاد بود و دائماً دعوا میکردند. من تنها فرزند خانواده بودم اما جنگ میان پدر و مادر، میدانی برای محبت به من نمیگذاشت. خوابها و رؤیاهای کودکانهام پر از اضطراب و ترس حاصل از محیط متشنج خانه بود.
بزرگتر که شدم علائم اضطراب و نگرانی در رفتارم مشهود بود. هیچگاه نتوانسته بودم طعم حمایت والدین و امنیت را بچشم. احساس تنهایی میکردم و اعتمادبهنفسی نداشتم. در ارتباط برقرار کردن و حتی حرف زدن مشکل داشتم و از رقابت میترسیدم. اما با تمام این اوصاف خانواده داشتم! بههرحال خانهای بود و حمایت مالی آنها و وقتی خودم را با یتیمها و دستفروشها مقایسه میکردم راضی میشدم.
یازده سال داشتم که زمزمههای جنگ جهانی شروع شد. تمام اخبار، تلویزیون، صحبتهای مجالس دوستانه، خانوادگی و همکاران درباره جنگ و خطرات و اضطرابهای ناشی از آن بود. دنیا در تمام زمینهها پیشرفت کرده بود جز اخلاقیات که پیشرفت آن معکوس بود. ماشینهای پرنده، پزشکی و درمان برای تمام بیماریها، فضاپیماهایی با سرعت نور، استخراج معادن در سیارههای دیگر هیچکدام باعث این نشده بود که انسانها دست از زیادهخواهی بردارند. انگار انسان از صلح و ثبات بیزار بود، از گذشت و بخشش بی زار بود. انگار انسان عاشق حرص و طمع و حسادت بود!
تأثیرات اخبار جنگ حتی میان صحبتهای کودکانه همبازیهایم نیز نفوذ کرده بود. هومن میگفت پدرش گفته اگر جنگ شود همهچیز نابود میشود و دیگر نمیتوان بر روی سیاره زمین زندگی کرد.»