«پیرمردی که داستانهای عاشقانه میخواند» نام رمانی از نویسنده اهل شیلی، لوئیز سپولودا است. او متولد ۱۹۴۵ است که در سال ۱۹۷۵ از شیلی تبعید شد و شروع به کار برای یونسکو در جنگلهای آمازون کرد. سپولودا نویسنده، نمایشنامهنویس و روزنامهنگار است و این کتاب حاصل تجربیات او در آمازون است.
رمان شرح زندگی و ماجراهای پیرمردی به نام آنتونیو است که در جنگلهای آمازون در روستایی دور افتاده زندگی میکند. نامهرسان و دندانپزشک که با آنتونیو صمیمیتی دارند هر یک سالی دوبار به این روستا میآیند. پیرمرد پس از فوت همسرش، تصمیم میگیرد با سواد شود؛ از این رو از دکتر میخواهد تا برایش کتابهایی بیاورد که بخواند. دندانپزشک برای او رمانهای عشقی میآورد. در این میان، سکوت و آرامش زندگی روستا را حملهی پلنگی به یکی دو خارجی سفید پوست برهم میریزد. شهردار برای یافتن پلنگ, گروه جست و جو تشکیل میدهد و ازآنتونیو میخواهد که به این گروه بپیوندد. این رمان شرح تعقیب پلنگ و در هم آمیختن خاطرات گذشتهی آنتونیو به شیوهی ملموس رئالیسم جادویی است.
این رمان نوشتهای است در ستایش هماهنگی با طبیعت و زندگی در کنار طبیعت نه علیه طبیعت. رمانی است در ستایش عشق میان انسانها و دیگر ساکنان زمین؛ درختان و حیوانات که به اندازهی انسان حق زیستن بر این کره خاکی دارند.
بخشی از داستان:
وقتی که، از شهرهایی مانند پاریس، لندن، یا ژنو مطالبی میخواند، باید خیلی سعی میکرد تا توفیقی در تصور آنها داشته باشد. تنها در عمرش یک بار از شهر «سنگ» دیدن کرده بود. ایباررا که تصویر مبهمی از آن خیابانهای سنگفرش شده و خانههای کوتاه و یکسان به خاطر داشت. خانههایی شبیه به هم و سفیدرنگ، و میدان پلازادِآرماس که مملو از مردمی بود که مقابل کلیسای بزرگ قدم میزدند.
این بیشترین شناخت او از شهرهای بزرگ بود و وقتی اتفاقات داستانی را که در شهرهایی با نامهای جدی و دوردست، مانند پراگ یا بارسلون روی میداد در نظر مجسم میکرد، به این نتیجه میرسید که ایباررا با این نام، شهری مناسب برای عشقهای بزرگ نیست.