داستان «کمیک استریپهای شهاب» به قلم علی آرمین (۱۳۶۱) کاری از انتشارات کتاب جمکران است. موضوع کتاب درباره طلبه جوانی است که به دلیل مشکلات خانوادگی، توانایی صحبت و سخنرانی در جمع را ندارد و در مواجه با افراد دچار لکنت زبان میشود. ناامید شدن جوان، عشقی عفیفانه و پاک و ارتباط با پدری بداخلاق و خودرأی، مشکلات مالی و تصمیمگیری درباره آینده، زندگی شهاب را به مرز ناامیدی و دوری از مردم میکشاند تا اینکه …
در قسمتی از داستان اینگونه میخوانید:
دوران کودکیام را با لیلا گذراندم. هر روز ماشین خاور پلاستیکیام را دست میگرفتم و به خانهشان میرفتم. از زیر درخت زیتون، آن را پر از خاک و سنگریزه میکردم و پیش بوتۀ گُل یاس خالی میکردم؛ درست درِ کارخانۀ شکلاتسازی لیلا. آن وقت او گرۀ روسری زردِ گل نارنجیاش را سفت میکرد و با ظرافت دخترانهاش یک شکلات به راننده میداد و یکی خودش میخورد. اگر یک شکلات بیشتر نداشت، همان را با هم نصفش میکردیم. اگر هم کلّاً شکلات نداشت، پوستی پیدا میکرد و داخلش سنگی میگذاشت و دستمزدم را میداد. من و او همیشه زود بیدار میشدیم. صدرا دیرتر میآمد. وقتی میآمد اولش با موهای درهم بر هم و چشمهایی پفکرده و خیلی بیحوصله، روی سنگچین دور باغچه مینشست.
به ما نگاه میکرد و آفتاب میگرفت. مادرش همیشه صدایش میزد: «صدرا، دستشویی رفتی؟» و او همیشه با صدایی خشدار این جواب را میداد: «باشه الآن میرم.» و نمیرفت. مادرش چند بار دیگر میگفت و او هم چندبار دیگر همان را تکرار میکرد. بعد که صدرا کمی آفتاب به صورتش میخورد و خواب از کلهاش میپرید، طناببازیمان شروع میشد. من و صدرا دو طرف طناب را میگرفتیم و لیلا فرز میپرید. هر چه ما طناب را تندتر میچرخاندیم او هم تندتر میپرید. ما خستهمان میشد و او نفسنفس میزد. سر آخر طناب به پایش پیچ میخورد و سهتایی از خنده روی زمین غش میکردیم. یکبار که سهتایی از خنده غش کرده بودیم، صدرا این قدر خندید که همانجا خودش را خیس کرد و لقبی به او دادیم که تا مدتها برایش ماندگار شد.